<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068</id><updated>2011-12-08T05:25:25.808+08:00</updated><title type='text'>از ابهر تا مالزی</title><subtitle type='html'>این وبلاگ دارای مطالب علمی ، فرهنگی ، آموزشی ،خاطرات و عمومی می باشد</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>19</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-8136041034170696551</id><published>2009-03-15T13:03:00.005+08:00</published><updated>2009-03-15T13:11:36.528+08:00</updated><title type='text'>دیدار اعضای انجمن ایسام با رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی در مالزی</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SbyNKIhrrpI/AAAAAAAAAE4/v7cKy0ZefwM/s1600-h/25.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 300px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SbyNKIhrrpI/AAAAAAAAAE4/v7cKy0ZefwM/s400/25.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5313276865617309330" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;نمایندگان دانشجویان ایرانی دانشگاه یو.پی. ام مالزی چهارسنبه 7/12/87 با رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران دیدار کردند. در این دیدار که دومین نشست نمایندگان جدید ایسام با رایزن فرهنگی ایران می باشد ،  ابتدا دبیرجدید ایسام که به شکل دوره ای تغییر می کند ،  معرفی و سپس دو نفر از اعضای علی البدل که پس از تغییرات انجام شده به جمع فعال ایسام پیوسته اند معرفی گردیدند . در ادامه این نشست گزارشی از برنامه های فرهنگی صورت گرفته ، برنامه های فرهنگی - ورزشی ویژه خواهران ، برنامه مفید سومین روز شهادت سالار شهیدان امام حسین (ع) و برنامه اخیر به مناسبت اربعین حسینی که با هماهنگی و مساعدت رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ، در جمع  دانشجویان یو. پی. ام مالزی انجام شد ، مطرح گردید . در ادامه نسبت به برنامه های آینده در ایام باقی مانده از سال جاری نکاتی و سئوالاتی مطرح گردید . &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;در ادامه رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ضمن خیر مقدم در ارتباط با فعالیت های گذشته  بویژه همکاری خوب اعضای ایسام در برگزاری  موفق " همایش بانوی ایرانی " که از طرف رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران ، آذر ماه گذشته در دانشگاه یو. پی. ام مالزی برگزار شد نکاتی را مطرح نمود . &lt;br /&gt;حجت الاسلام والمسلمین محمد حسن واحدی فعالیت اعضای ایسام را مورد تقدیر قرار داد و نسبت به برنامه های آینده نکته نظراتی بیان نمود . وی در رابطه با ورزش بانوان گفت : برنامه ریزی ورزشی برای خواهران دانشجو بسیار مهم و دارای اولویت است چرا که برای آقایان زمینه های فراوان و مساعد وجود دارد ولی بانوان هموطن ما ، در این جامعه با وضعیتی که دارد ، با محدودیت خاص مواجه می باشند . رایزن فرهنگی ایران گفت : برنامه ریزی برای بانوان به همین حهت ، از اولویت و  ثواب بیشتری برخوردار است ، ما باید تا جائی که می توانیم با برنامه ریزی مناسب جبران محدودیت ها را برای بانوان محترم ایرانی مقیم مالزی بنمائیم . آقای واحدی در ارتباط با ایام با سعادت مولود النبی (ص) و نیز عید نوروز  ، از اعضای ایسام خواست تا برنامه های خود را تهیه نموده و ارائه نمایند  تا برای این  ایام  پیگیری و دقت لازم اعمال گردد.   رایزن فرهنگی ایران همچنین از نمایندگان دانشجویان ایرانی دانشگاه یو. پی. ام خواست برای سال آینده( 1388 )  نیز ، برنامه های فرهنگی خود را تنظیم نمایند و برای اجرای مناسب ، آن را به  مطالعه و مشورت بگذارند .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;*لازم به ذکر است که در دانشگاه یو. پی. ام مالزی بیش از 1500 دانشجوی ایرانی در حال تحصیل می باشند.&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-8136041034170696551?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://kualalumpur.icro.ir/?c=newsShow&amp;NewsId=561312&amp;t=4' title='دیدار اعضای انجمن ایسام با رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی در مالزی'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/8136041034170696551'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/8136041034170696551'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='دیدار اعضای انجمن ایسام با رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی در مالزی'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SbyNKIhrrpI/AAAAAAAAAE4/v7cKy0ZefwM/s72-c/25.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-2350409230529961000</id><published>2009-01-16T07:45:00.003+08:00</published><updated>2009-01-16T07:53:24.642+08:00</updated><title type='text'>پست بعدی ...</title><content type='html'>گرچه خیلی دوست ندارم فضای وبلگ رو با نوشتن مطالب و قرار دادن عکسهائی از خودم پر کنم اما به سفارش بعضی از دوستان که نسبت به من لطف دارن ، پست بعدی رو درباره &lt;strong&gt;&lt;em&gt;ابهر&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; (شهری که واقعا دوستش دارم )، مالزی ، خودم و ... خواهم نوشت .&lt;br /&gt;البته خواهشن دوستان محترم دیگه نپرسن کی ، چون حالا حالاها سرم خیلی شلوغه ( بخاطر درس )&lt;br /&gt;از همه کسانی که سری به وبلاگ من میزنن و و قت ارزشمندشونو صرف خواندن مطالب میکنن بسیار سپاسگزارم .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-2350409230529961000?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/2350409230529961000'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/2350409230529961000'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2009/01/blog-post_5329.html' title='پست بعدی ...'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-8935551906354062025</id><published>2009-01-16T07:40:00.002+08:00</published><updated>2009-01-16T07:43:30.170+08:00</updated><title type='text'>نجواي شبانه</title><content type='html'>خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است. &lt;br /&gt;خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارند دوست داشته باشم. &lt;br /&gt;خدايا سينه ام را چنان بگشاي که دردهاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را. &lt;br /&gt;خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنان که محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم. &lt;br /&gt;خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق درآمال.يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن. &lt;br /&gt;خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن. &lt;br /&gt;بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم. &lt;br /&gt;خداوندا راه گم کرده ام هدايتم کن. &lt;br /&gt;خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست. &lt;br /&gt;خدايا شکم را به باور، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما. &lt;br /&gt;خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم. &lt;br /&gt;خدايا شرکم را به يکتاييت، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت، گناهانم را به رحمتت، عصيانم را به عزتت، تيرگي دلم را به نورت، بي حرمتي هايم را به قداستت، تنگ دستي و بخلم را به کرمت و ناسپاسي ام را به لطفت ببخش. &lt;br /&gt;خدايا به خير و شر خود آگاه نيستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خير من در آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شري براي من در آن است از من دور گردان. &lt;br /&gt;خدايا به من بياموز چگونه هنگامي که دستانم را بسته اند و زبانم را بريده اند بر ظلمي که با چشمانم مي بينم صبر کنم. &lt;br /&gt;خدايا به من يقيني ده که جز تو در هستي هيچ چيز نبينم. &lt;br /&gt;خدايا به من دلي ده که  جز مهر تو در آن هيچ مهري را راه نباشد. &lt;br /&gt;خدايا به من قلبي ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفريده توست. &lt;br /&gt;خدايا به من زباني ده که جز بر حمد تو گويا نگردد. &lt;br /&gt;خدايا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خير من است بر زبانم جاري کن تا از تو تمنايش کنم که خود بسيار نادانم. &lt;br /&gt;خدايا خواسته هايم بسيارند ولي هيچ چيز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بي انتهاي کرمت آنها را به من عطا کن. &lt;br /&gt;خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت فرما&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-8935551906354062025?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/8935551906354062025'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/8935551906354062025'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2009/01/blog-post_5211.html' title='نجواي شبانه'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-4789630572265712252</id><published>2009-01-16T07:34:00.002+08:00</published><updated>2009-01-16T07:38:30.481+08:00</updated><title type='text'>هدیه ای پرازمحبت ( داستان واقعی )</title><content type='html'>يه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود &lt;br /&gt;چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!" &lt;br /&gt;کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را &lt;br /&gt;گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد. &lt;br /&gt;دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای &lt;br /&gt;پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد. &lt;br /&gt;چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش &lt;br /&gt;خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد. &lt;br /&gt;در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند &lt;br /&gt;که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد. &lt;br /&gt;داخل کیف 57سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای &lt;br /&gt;کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند." &lt;br /&gt;این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند. &lt;br /&gt;وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و &lt;br /&gt;به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد. &lt;br /&gt;او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ... &lt;br /&gt;یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را &lt;br /&gt;خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها &lt;br /&gt;توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای &lt;br /&gt;کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید. &lt;br /&gt;در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد. &lt;br /&gt;وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید. &lt;br /&gt;همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا &lt;br /&gt;در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند. &lt;br /&gt;در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با57 سنت پولش، که با &lt;br /&gt;نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-4789630572265712252?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/4789630572265712252'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/4789630572265712252'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2009/01/blog-post_3630.html' title='هدیه ای پرازمحبت ( داستان واقعی )'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-641277761587464005</id><published>2009-01-16T07:24:00.000+08:00</published><updated>2009-01-16T07:27:51.462+08:00</updated><title type='text'>يك داستان بسيار بسيار زيبا (فارسي و انگليسي)</title><content type='html'>My mom only had one eye.  I hated her.... she was such an embarrassment. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود&lt;br /&gt;She cooked for students &amp; teachers to support the family. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت&lt;br /&gt;There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره &lt;br /&gt;I was so embarrassed. How could she do this to me? &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ &lt;br /&gt;I ignored her, threw her a hateful look and ran out. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم &lt;br /&gt;The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!" &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره &lt;br /&gt;I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...&lt;br /&gt;So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!" &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟&lt;br /&gt;My mom did not respond... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون هیچ جوابی نداد....&lt;br /&gt;I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .&lt;br /&gt;I was oblivious to her feelings. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت&lt;br /&gt;I wanted out of that house, and have nothing to do with her. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم &lt;br /&gt;So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم&lt;br /&gt;Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...&lt;br /&gt;I was happy with my life, my kids and the comforts &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم &lt;br /&gt;Then one day, my mother came to visit me. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من&lt;br /&gt;She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو&lt;br /&gt;When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر&lt;br /&gt;I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!" &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; سرش داد زدم  ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا&lt;br /&gt;And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه&lt;br /&gt;So I lied to my wife that I was going on a business trip. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .&lt;br /&gt;After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی . &lt;br /&gt;My neighbors said that she is died. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همسایه ها گفتن كه اون مرده&lt;br /&gt;I did not shed a single tear. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم&lt;br /&gt;They handed me a letter that she had wanted me to have. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن&lt;br /&gt;"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، &lt;br /&gt;I was so glad when I heard you were coming for the reunion. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا &lt;br /&gt;But I may not be able to even get out of bed to see you. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم &lt;br /&gt;I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم&lt;br /&gt;You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی &lt;br /&gt;As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم &lt;br /&gt;So I gave you mine. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابراین چشم خودم رو دادم به تو&lt;br /&gt;I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه&lt;br /&gt;With my love to you, &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با همه عشق و علاقه من به تو&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-641277761587464005?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/641277761587464005'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/641277761587464005'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2009/01/blog-post_16.html' title='يك داستان بسيار بسيار زيبا (فارسي و انگليسي)'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-526337969609536839</id><published>2009-01-16T07:17:00.002+08:00</published><updated>2009-01-16T07:23:51.772+08:00</updated><title type='text'>آیا شیطان وجود دارد؟</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SW_FL0b6zbI/AAAAAAAAAEg/I-QqNYuRTOU/s1600-h/106ys7n.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 206px; height: 320px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SW_FL0b6zbI/AAAAAAAAAEg/I-QqNYuRTOU/s320/106ys7n.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5291664894028598706" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SW_E7HfkO-I/AAAAAAAAAEY/zPZLM1UanDw/s1600-h/206d851.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 150px; height: 200px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SW_E7HfkO-I/AAAAAAAAAEY/zPZLM1UanDw/s200/206d851.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5291664607086394338" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آیا شیطان وجود دارد؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استاد پاسخ داد: "البته"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم... او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-526337969609536839?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/526337969609536839'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/526337969609536839'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='آیا شیطان وجود دارد؟'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SW_FL0b6zbI/AAAAAAAAAEg/I-QqNYuRTOU/s72-c/106ys7n.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-8411250578165266705</id><published>2008-11-17T11:01:00.006+08:00</published><updated>2008-11-17T13:11:32.999+08:00</updated><title type='text'>قسمتی از وصیت نامه یک مرد ثروتمند دنيا در76 سالگی</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SSD88cHPzVI/AAAAAAAAAEQ/fsLJB0Fw6hM/s1600-h/24cbpl1.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 144px; height: 200px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SSD88cHPzVI/AAAAAAAAAEQ/fsLJB0Fw6hM/s200/24cbpl1.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5269489679292419410" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود  ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها می شد !! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و زندگی جدید من آغاز شد …&lt;/strong&gt; من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم  پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد  .  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود  اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم  ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش همین حالا یکی بیاید  تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی من کجای دنیا بودم ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-8411250578165266705?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/8411250578165266705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/8411250578165266705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2008/11/76.html' title='قسمتی از وصیت نامه یک مرد ثروتمند دنيا در76 سالگی'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SSD88cHPzVI/AAAAAAAAAEQ/fsLJB0Fw6hM/s72-c/24cbpl1.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-4029602606047584940</id><published>2008-11-07T11:50:00.000+08:00</published><updated>2008-11-07T11:51:44.138+08:00</updated><title type='text'>مواظب باشید کسی رویاهایتان را ندزدد !</title><content type='html'>دوستي به نام "مونتي رابرتز" دارم، كه صاحب يك مرتع پرورش اسب در سان سيدرو است. &lt;br /&gt;بار آخري كه آنجا بودم پس از معرفي كردن من به مهمانان گفت: بگذاريد بهتان بگويم چرا به جك اجازه ميدهم از خانه ام استفاده كند. &lt;br /&gt;داستانش به مرد جواني بر ميگردد. او پسريك مربي اسب بود كه از اصطبلي به اصطبل ديگر و از مزرعه اي به مزرعه ديگر ميرفت و اسب پرورش ميداد. به همين خاطر تحصيلات دبيرستاني پسر مدام با وقفه مواجه ميشد. يك روز در مدرسه از پسر خواستند در مورد اينكه دوست دارد در آينده چه كاره شود بنويسد. &lt;br /&gt;آن شب او اهداف زندگي اش و اين كه ميخواهد صاحب يك مرتع پرورش اسب شود را در هفت صفحه شرح داد. او روياهايش را با جزييات بسيار دقيقي توضيح داد و حتي نقشه اي از يك مرتع 50 هكتاري كشيد و جاي تمام ساختمانها ، اصطبلها و زمين هاي تمرين را روي آن مشخص كرد. سپس نقشه دقيقي از يك خانه 1000 متري كشيد كه در همان مرتع واقع ميشد. او با جان ودل روي اين پروژه كار كرد و روز بعد آن را به معلمش تحويل داد. دو روز بعد وقتي برگه هايش را تحويل گرفت روي صفحه اول نوشته شده بود: بسيار بد. بعد از كلاس بيا با هم صحبت كنيم. &lt;br /&gt;پسر رويايي داستان ما پس از كلاس سراغ معلم رفت و از او پرسيد: براي چه روي برگه ام نوشته بوديد بسيار بد؟" معلم گفت:چون رويايي دست نيافتني از پسركي جوان بود. تو پولي نداري. از خانواده اي سرگردان و بي خانمان هستي و هيچ پشت و پناهي هم نداري. &lt;br /&gt;تملك مرتع پرورش اسب پول زيادي مي خواهد. بايد پول زيادي بابت خريد زمين پرداخت كني و براي خريد اسب هاي اصيل كه بتواني از زاد و ولد آنها اسب پرورش بدهي هم به پول نياز داري ضمن اينكه براي بناي اصطبل و ساختمان ها هم مبالغ هنگفتي بايد پول هزينه كني همانطور كه مي بيني هرگز نخواهي توانست چنين كاري بكني. &lt;br /&gt;و بعد اضافه كرد: فرصت ديگري به تو ميدهم اگر در مورد هدف دستيافتني تري بنويسي نمره ات را تغيير ميدهم. &lt;br /&gt;پسر به خانه برگشت و در مورد صحبت هاي معلمش فكر كرد. در نهايت سراغ پدرش رفت و از او پرسيد بهتر است چه كار كند؟ پدرش گفت: ببين، پسرم تو بايد خودت  در اين مورد تصميم بگيري هر چند كه فكر ميكنم اين تصميم گيري براي آينده ات بسيار مهم باشد. &lt;br /&gt;سرانجام پس از يك هفته فكر كردن پسر همان اوراق را به معلم باز گرداند   و هيچ تغييري در آنها ايجاد نكرد فقط روي يك برگه نوشت:&lt;br /&gt;  شما ميتوانيد نمره بدي برايم منظور كنيد ولي من ترجيح ميدهم رويايم را حفظ كنم. &lt;br /&gt;و آن را به همراه ورقه ها به معلمش تحويل داد. &lt;br /&gt;سپس مونتي، رو به حضار كرد و گفت: اين داستان را برايتان تعريف كردم چون شما هم اكنون در خانه 1000 متري من وسط يك مرتع 50 هكتاري قرار داريد. &lt;br /&gt;من هنوز اوراق مدرسه ام را حفظ كرده ام ميتوانيد قاب شده آنها را روي شومينه ببينيد. &lt;br /&gt;سپس ادامه داد: بهترين قسمت داستان تابستان سال پيش اتفاق افتاد كه همان معلم 30 دانش آموز را براي يك اردوي يك هفته اي به مرتعم آورد. وقتي داشتند مي رفتند رو به من كرد و كفت: راستش مونتي، الان ميفهمم زماني كه معلمتان بودم بعضي وقتها روياهاي شاگردانم را مي دزديدم. طي آن سالها روياهاي بسياري از بچه ها را  دزديدم ولي خوشبختانه تو آنقدر سرسخت بودي كه تسليم نشوي. &lt;br /&gt;اجازه ندهيد كسي روياهايتان را بدزدد، دنبال روياهايتان باشيد مهم نيست  چه پيش مي آيد. &lt;br /&gt;هر واقعه اي درآغاز به صورت روياست. (کارل سندنبرگ)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-4029602606047584940?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/4029602606047584940'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/4029602606047584940'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='مواظب باشید کسی رویاهایتان را ندزدد !'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-6067777623654991061</id><published>2008-10-08T13:05:00.002+08:00</published><updated>2008-10-08T13:16:52.025+08:00</updated><title type='text'>نیکی و بدی یک چهره دارند ؟!</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SOxCLy8E6eI/AAAAAAAAADY/BK51eAlhtCM/s1600-h/Tongerlo%2520laatste%2520avondmaal.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5254647635654273506" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SOxCLy8E6eI/AAAAAAAAADY/BK51eAlhtCM/s400/Tongerlo%2520laatste%2520avondmaal.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;لئوناردو داوینچی موقع كشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگی شد، می بایست "نیكی" را به شكل عیسی" و "بدی" را به شكل " یهودا" یكی از یاران عیسی كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می كرد.كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل ها ی آرمانی اش را پیدا كند. روزی دریك مراسم همسرایی, تصویر كامل مسیح را در چهرة یكی از جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود. كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار می آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمی فهمید چه خبر است به كلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد. وقتی كارش تمام شد گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: كی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز روًیایی داشتم، هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم! "می توان گفت: نیكی و بدی یك چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است كه هر كدام كی سر راه انسان قرار بگیرند." پائولو كوئیلو&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-6067777623654991061?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/6067777623654991061'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/6067777623654991061'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='نیکی و بدی یک چهره دارند ؟!'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SOxCLy8E6eI/AAAAAAAAADY/BK51eAlhtCM/s72-c/Tongerlo%2520laatste%2520avondmaal.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-6034603717752868265</id><published>2008-09-30T00:21:00.006+08:00</published><updated>2008-09-30T01:09:03.494+08:00</updated><title type='text'>استشمام عطر خوش فطر، گوارای وجود پاکتان</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SOEBIinynMI/AAAAAAAAADQ/u4RlrZE_ICA/s1600-h/flzpv.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5251479886734990530" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SOEBIinynMI/AAAAAAAAADQ/u4RlrZE_ICA/s400/flzpv.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;color:#330099;"&gt;خدايا، مطربان را انگبين ده&lt;br /&gt;براى ضرب، دست آهنين ده&lt;br /&gt;چو دست و پاى، وقف عشق كردند&lt;br /&gt;تو همشان دست و پاى راستين ده&lt;br /&gt;چو پر كردند گوش ما ز پيغام&lt;br /&gt;تو شان، صد چشم بخت ‏شاه‏بين ده&lt;br /&gt;كبوتروار نالانند در عشق&lt;br /&gt;تو شان از لطف خود، برج حصين ده&lt;br /&gt;ز مدح و آفرينت هوشها را&lt;br /&gt;چو خوش كردند، همشان آفرين ده&lt;br /&gt;جگرها را ز نغمه آب دادند&lt;br /&gt;ز كوثرشان تو هم ماء معين ده&lt;br /&gt;خمش كردم، كريما، حاجتت نيست&lt;br /&gt;كه گويندت: «چنان بخش و چنين ده‏»&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-6034603717752868265?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/6034603717752868265'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/6034603717752868265'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2008/09/blog-post_30.html' title='استشمام عطر خوش فطر، گوارای وجود پاکتان'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SOEBIinynMI/AAAAAAAAADQ/u4RlrZE_ICA/s72-c/flzpv.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-4192922976521430576</id><published>2008-09-26T13:17:00.011+08:00</published><updated>2008-09-26T14:03:14.110+08:00</updated><title type='text'>قدردانی از ابراز لطف یک دوست خوب</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چند روز قبل یکی از دوستان مهربان و عزیز و دوست داشتنی ام ، تذکری به جا و کاملا به موقع راجع به قولی که در آغاز راه وبلاگ نویسی ام مبنی بر آپدیت کردن هفتگی مطالب داده بودم به من داد که از همینجا مجددا از ارائه طریق و ابراز لطفشان صمیمانه تقدیر و تشکر می نمایم .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گرچه مدت زیادی از آشنائی من با ایشان نمی گذرد ، اما در همین مدت کوتاه کوشیده ام دوام و قوام این دوستی را با هزار و یک دلیل قاطع برای خودم محکمتر و پایدارتر نمایم . چراکه از صمیم قلب معتقدم که دوست خوب همچون پله ای محکم برای نردبان صعود و پیشرفت است و چه زیباست لحظه ای که در کنار دوستی خوب بودن و وظیفه ی دوستی را بجای آوردن . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خدای مهربانم ، از تو به خاطر همه الطاف بی بدیلت و این زندگی خوبی که امروز در کنار خانواده و دوستان ارزشمندم دارم سپاسگزارم وعاجزانه از تو می خواهم که نتیجه تلاشهایم را چنان گردانی که هرگز امروزم با دیروزم برابری نکند که در این صورت عمری بازنده خواهم بود و فردایم را ، روزی بالاتر و والاتر از امروزم گردان به این امید که هر روز پله ای از این نردبان زندگی را به تو تقرب جویم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-4192922976521430576?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/4192922976521430576'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/4192922976521430576'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2008/09/blog-post_9414.html' title='قدردانی از ابراز لطف یک دوست خوب'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-1442325844247886516</id><published>2008-09-26T12:56:00.008+08:00</published><updated>2008-09-26T13:17:34.219+08:00</updated><title type='text'>نامه‌ي یک پدر به آموزگار پسرش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;امروز در بین مطالبی که می خوندم ، مطلب جالبی دیدم که هرچند قبلا خیلی گذرا آنرا خوانده بودم اما اینبار با تأمل بیشتری به مطالعه آن پرداختم . گرچه شما هم شاید بارها آنرا دیده باشید اما توصیه می کنم بار دیگر آنرا بخوانید ، اما اینبار با دقت و حوصله و تأمل بیشتر و ببینید جملات در عین سادگی پر از مفاهیم ارزشی هستند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://jalilkhani.blogfa.com/post-109.aspx"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نامه‌ي آبراهام لينكلن به آموزگار پسرش&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به پسرم درس بدهيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;او بايد بداند كه همه‌ي مردم عادل و همه‌ي آنها صادق نيستند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به او بياموزيد كه به ازاي هر سياستمدار خودخواه، رهبر جوانمردي هم يافت مي‌شود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به او بياموزيد كه در ازاي هر دشمن دوستي هم هست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مي‌دانم وقتگير است اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش يك دلار كاسبي كند بهتر از آنست كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد. از پيروزي لذت ببرد. او را از غبطه برحذر داريد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اگر مي‌توانيد به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به او بگوئيد تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در آسمان دقيق شود. به گل‌هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي‌كنند دقيق شود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اينست كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به پسرم ياد بدهيد با ملايم‌ها ملايم و با گردن‌كش‌ها گردن‌كش باشد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر برخلاف مردم حرف بزند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به پسرم ياد بدهيد همه‌ي حرف‌ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي‌رسد انتخاب كند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;ارزش‌هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد اگر مي‌توانيد به پسرم ياد بدهيد در اوج اندوه تبسم كند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به او بياموزيد كه از ريختن اشك خجالت نكشد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به او بياموزيد كه مي‌تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند اما قيمت‌گذاري براي دل بي‌معناست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر گفته‌اي را برحق مي‌داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد و اما از او يك نازپرورده نسازيد. بگذاريد كه او شجاع باشد . &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-1442325844247886516?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/1442325844247886516'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/1442325844247886516'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2008/09/blog-post_26.html' title='نامه‌ي یک پدر به آموزگار پسرش'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-7076626539607671931</id><published>2008-09-24T14:56:00.004+08:00</published><updated>2008-09-24T15:07:31.522+08:00</updated><title type='text'>زندگی کنونی ما ، زائیده نگرش ماست</title><content type='html'>&lt;span class="Apple-style-span"  style="  line-height: 15px; -webkit-border-horizontal-spacing: 1px; -webkit-border-vertical-spacing: 1px; font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;انیشتین می‌گفت : « &lt;/span&gt;&lt;span style=" line-height: normal; "&gt;&lt;span style="color: rgb(139, 0, 0); "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt; » &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما&lt;/span&gt;&lt;span style=" line-height: normal; "&gt;&lt;span style=" ;color:red;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;.» &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.» &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و.... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .» &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«&lt;/span&gt;&lt;span style=" line-height: normal; "&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 139); "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt; حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color: rgb(0, 0, 139);  -webkit-border-horizontal-spacing: 1px; -webkit-border-vertical-spacing: 1px;font-family:Tahoma;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-7076626539607671931?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/7076626539607671931'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/7076626539607671931'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2008/09/blog-post_24.html' title='زندگی کنونی ما ، زائیده نگرش ماست'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-244566738032712280</id><published>2008-09-24T00:50:00.002+08:00</published><updated>2008-09-24T01:01:01.841+08:00</updated><title type='text'>آیا می دانید هاله شما چه رنگی است؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در صورتيكه تاريخ تولد شما در:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; اول فروردين ماه باشد سياه هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بين 12 تا 21 فروردين باشد هاله شما سرمه اي است .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بين 22 فروردين تا 31 فروردين باشد نقره اي هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين يكم ارديبهشت تا 10 ارديبهشت باشد سفيد هستيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بين 11 ارديبهشت تا 24 ارديبهشت باشد شما آبي هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 25 ارديبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائي رنگ هستيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بين 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شيري رنگ هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستري هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 24 خرداد تا دوم تير ماه باشد شما رنگ خرمائي هستيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سوم تير ماه باشد رنگ شما خاكستري است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 4 تير ماه تا 13 تير ماه باشد شما قرمز هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 14 تير ماه تا 23 تير ماه باشد شما نارنجي هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 24 تير ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتي هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبي هستيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بين 23 مرداد تا يكم شهريور باشد شما سبز هستيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بين 2 شهريور تا 11 شهريور باشد شما قهوه اي هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 12 شهريور تا 21 شهريور باشد شما كبود رنگ هستيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بين 22 شهريور تا 31 شهريور باشد شما ليموئي هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; متولدين يكم مهر ماه زيتوني هستند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغواني هستيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بين 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه اي داريد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 22 مهر ماه تا يكم آبان ماه شما نقره اي هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفيد هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائي است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين يكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شيري رنگ هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستري هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائي رنگ هستيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;متولدين اول ديماه نيلي رنگ هستند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين دوم دي ماه تا 11 دي ماه باشد رنگ شما قرمز است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 12 دي ماه تا21 دي ماه باشد شما نارنجي هستيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بين 22 دي ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتي هستيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بين 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبي هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; بين 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه اي هستيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بين 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودي رنگ هستيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بين 21 اسفند تا 29 اسفند باشد ليمويي هستيد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;strong&gt;قرمز :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;با نمك و دوستداشتني، مشكل پسند اما هميشه عاشق.......و اينطور بنظر ميرسد كه مورد محبت نيز باشيد. با روحيه و بشاش اما در همان زمان ميتوانيد بد اخلاق هم شويد قادريد با مردم بسيار خوب و با ملاطفت برخورد كنيد و اين همان عشقي است كه ميتواند در راهي كه در پيش داريد همراهتان باشد آدمهايي را كه راحت صحبت ميكنند دوست داريد اين آدمها باعث ميشوند احساس راحتي بيشتري داشته باشيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt; شيري رنگ :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اهل رقابت و بازي دوست. دوست ندارد ببازد ولي هميشه بشاش است. شما قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت خود را بيرون بگذرانيد، با دقت عشقتان را انتخاب ميكنيد و بسادگي عاشق نمي شويد اما وقتي او را يافتيد تا مدتهاي طولاني دوستش خواهيد داشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt; نيلي :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شما بيشتر متوجه نگاهتان هستيد و استانداردهاي بالائي در انتخاب عشق داريد. هر راه حلي را با دقت و تفكر انتخاب مي كنيد و بسيار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه ميشويد دوست داريد رهبر باشيد و به راحتي مي توانيد دوستان جديد پيدا كنيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;خاكستري :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;جذاب و فعال هستيد، شما هرگز احساستان را پنهان نمي كنيد و هر آنچه را كه درونتان است آشكار مي سازيد. اما ضمنا ميتوانيد خودخواه هم باشيد. مي خواهيد مورد توجه باشيد و نمي خواهيد بطور نا برابر با شما برخورد شود. ميتوانيد روز مردم را روشن كنيد. شما ميدانيد در زمان مناسب چه بگوييد و خوش اخلاق هستيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;سبز :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خيلي خوب با افراد تازه كنار مي آييد. در واقع آدم خجالتي اي نيستي اما گاهي اوقات با كلماتت به عواطف مردم آسيب مي رسانيد. دوست داريد تا مورد توجه و علاقه كسي باشيد كه دوستش داريد ولي اغلب تنهاييد و به انتظار فرد مورد نظرت مي مانيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;strong&gt;طلائي :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; شما ميدانيد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است. آدم بشاشي هستيد و زياد بيرون ميرويد. بسيار سخت ميتواني فرد مورد نظرت را پيدا كني اما وقتي او را يافتي تا ساليان متمادي دوباره عاشق نمي شوي. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;صورتي :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شما همواره در تلاشيد تا در هر چيزي بهترين باشيد و دوست داريد به سايرين كمك كنيد. اما بسادگي قانع نمي شوي. داراي افكاري منفي هستيد و در جستجوي عشقي شورانگيز مانند آنچه در قصه هاست هستيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;زرد :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; شما شيرين و بيگناهيد ، مورد اعتماد بسياري از مردم ، و داراي رهبريتي قوي در ارتباطاتتان هستيد. شما خوب تصميم ميگيريد و انتخاب درستي در زمان مناسب مي گيريد. همواره در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر مي بريد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;خرمائي :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;باهوشيد و ميدانيد چه چيزي درست است. ميخواهيد همه چيز را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي ميتواند بدليل عدم توجه به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور هستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار است فرد بهتري پيدا كنيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;نارنجي :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در مقابل اعمالتان مسئوليت پذير هستيد، مي دانيد چگونه با مردم رفتار كنيد. همواره اهدافي براي دستيابي به آنها داريد و حقيقتا براي رسيدن به آنها تلاش ميكنيد ، فردي آماده رقابت هستيد. دوستانتان برايت بسيار مهم هستند و قدر آنچه را كه داريد ميدانيد، گاهي اوقات واكنشتان زيادي شديد است و علت آن نيز احساساتي بودنتان است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;ارغواني :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; اسرار آميز هستيد، بهيچوجه خودخواه نيستيد ، زود و آسان نظرتان جلب ميشود. روزتان با توجه به خلقتان ميتواند غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد ، بسادگي امور را فراموش ميكنيد. بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;ليموئي :&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آرام هستيد، اما بسادگي عصباني مي شويد. به آساني حسادت مي ورزيد و در مورد چيزهاي كوچك اعتراض ميكنيد، نمي توانيد به يك كار بچسبيد اما داراي شخصيتي هستيد كه اعتماد و علاقه همه را جلب ميكند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;نقره اي :&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خيال پرداز و بامزه ايد ، دوست داريد چيز هاي جديد را بيازماييد. علاقه داريد خود سازي كنيد و بسادگي مي آموزيد، براحتي ميتوان با شما صحبت كرد و شما نصايح خوبي ميدهيد. وقتي موضوع دوستي است متوجه ميشويد نمي توان به كسي اعتماد كرد، اما وقتي دوستان واقعي خود را يافتيد تا پايان عمر به آنها اعتماد ميكنيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;سياه :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; شما يك مبارز هستيد و داراي انگيزه ايد. اما تغيير در زندگي را نمي پسنديد. زماني كه تصميمي گرفتيد، روي تصميمتان تا مدتها پاي مي فشاريد. زندگي عشقي شما نيز توام با مبارزه است و مثل همه نيست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;زيتوني :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; شما روشن قلب و آدم گرمي هستيد. همراه خوبي براي فاميل و دوستانيد. خشونت را نمي پسنديد و ميدانيد چه چيزي درست است. شما مهربان و بشاش هستيد اما بسادگي به مردم حسادت نورزيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;قهوه اي :&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;فعال و ورزشكاريد ، براي ديگران مشكل است كه به شما نزديك شوند. زماني كه متوجه ميشويد نمي توانيد به چيزي كه ميخواهيد دستيابيد ،‌ بسادگي تسليم شده آنرا رها ميكنيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;آبي  :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اتكا به نفس كمي داريد و خيلي ايرادي هستيد. هنرمند هستيد و دوست داريد عاشق شويد ، اما ميگذاريد عشقتان از دستتان برود چون در اين مورد از مغزتان فرمان ميگيريد نه از قلبتان.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;سرمه اي :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; شما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد ، نسبت به همه چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج ميشويد زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان مشكل است آنها را ببخشيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;سفيد :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; شما آرزو و اهدافي در زندگي داريد زود حسادت مي ورزيد نسبت به ديگران متفاوت و گاهي اوقات عجيب هستيد اما همه اين حالت شما را دوست دارند. كبود احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها هستيد ، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي حرف مردم را زود باور ميكنيد. يافتن عشق براي شما سخت است و گمگشته عشق هستيد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-244566738032712280?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/244566738032712280'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/244566738032712280'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='آیا می دانید هاله شما چه رنگی است؟'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-4736380714077637297</id><published>2008-08-31T14:45:00.001+08:00</published><updated>2008-08-31T14:46:35.409+08:00</updated><title type='text'>یک درس به یادماندنی و آموزنده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;روزی گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آدم هاى موفقى شده بودند، به اتفاق هم به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح مي داد و همگى از استرس زياد در کار و زندگى شکايت مي کردند..... استاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جور واجور، از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و يکبار مصرف بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند. پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند. چيزى که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يکديگر نگاه مى کرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص مي کند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم. خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چايتان لذت ببريد. خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست. بلکه بدين معنى است که شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم ببينيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt; در آرامش زندگى کنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد&lt;/strong&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-4736380714077637297?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/4736380714077637297'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/4736380714077637297'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2008/08/blog-post_5931.html' title='یک درس به یادماندنی و آموزنده'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-5175513214367276661</id><published>2008-08-31T14:40:00.001+08:00</published><updated>2008-08-31T14:44:10.423+08:00</updated><title type='text'>دانشجویان ایرانی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هفته نامه آمریکایی نیوزویک، گزارشی را در مورد موفقیت های دانشجویان ایرانی در  کشورهای غربی چاپ کرده است.&lt;br /&gt;در ابتدای این گزارش که با عنوان "دانشجویان درخشان جمهوری اسلامی" به قلم افشین مولوی چاپ شده آمده است: هاروارد را فراموش کنید - یکی از بهترین موسسات دانشگاهی جهان در ایران است.&lt;br /&gt;نویسنده گزارش می افزاید که در سال 2003، موفقیت گروهی دانشجوی خارجی در کسب نمرات عالی در امتحان ورودی بسیار دشوار دوره دکترای دانشکده برق دانشگاه استانفورد، مدیران دانشکده را شگفت زده کرد.&lt;br /&gt;به نوشته نیوزویک، اینکه این دانشجویان آمریکایی نبودند تعجبی نداشت زیرا درخشش داوطلبانی از کشورهای آسیایی و نقاط دیگر جهان در دانشگاه های آمریکایی امری بی سابقه نیست اما به گفته مدیران استانفورد، آنچه که باعث شگفتی می شد این بود که اکثر این داوطلبان موفق، از یک کشور و یک دانشگاه خاص، یعنی دانشگاه صنعتی شریف در ایران در این آزمون شرکت کرده بودند.&lt;br /&gt;این هفته نامه می نویسد که استانفورد به یکی از مقصدهای اصلی برای فارغ التحصیلان دانشگاه شریف تبدیل شده و از قول بروس ای ویلی، از رئیسان سابق دانشکده مهندسی برق استانفورد، نقل می کند که دانشگاه شریف یکی از بهترین دوره های مهندسی برق در جهان را برای دانشجویان دوره لیسانس اجرا می کند و با توجه به اینکه داوطلبانی از سرتاسر جهان، از جمله دانشگاه ام آی تی، استانفورد و انستیتو تکنولوژی کالیفرنیا، دانشگاه تسینگهوا در چین و کمبریج در بریتانیا در امتحانات ورودی استانفورد شرکت می کنند، این اظهار نظر در مورد شریف را نباید دست کم گرفت.&lt;br /&gt;نویسنده گزارش نیوزویک در ادامه می نویسد که معروفیت دانشگاه شریف این نکته را نشان می دهد که در حالیکه اظهارات آتشین محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور ایران، و مناقشه هسته ای این کشور با آمریکا عناوین خبری را به خود اختصاص می دهد، دانشجویان ایرانی نیز به عنوان ستارگان برتر علمی شهرتی را برای خود دست و پا می کنند.&lt;br /&gt;مهاجرت به خارج&lt;br /&gt;نیوزویک می افزاید که این موضوع تنها نظر مدیران دانشگاه استانفورد را به خود جلب نکرده بلکه دانشگاه های کانادا و استرالیا، یعنی کشورهایی که محدودیت های کمتری برای صدور ویزا دارند، از افزایشی قابل توجه در پذیرش دانشجویان ایرانی خبر داده اند به نحوی که تعداد دانشجویان ایرانی در کانادا از سال 1985 تا کنون 240 درصد افزایش یافته در حالیکه روزنامه های استرالیایی گزارش کرده اند که تعداد دانشجویان ایرانی در آن کشور در خلال پنج سال گذشته پنج برابر شده و به حدود 1500 نفر رسیده است.&lt;br /&gt;در ادامه این گزارش آمده است که فارغ التحصیلان دانشگاه شریف و سایر موسسات آموزشی برتر در ایران، مانند دانشگاه تهران و دانشگاه صنعتی اصفهان به بازیگران اصلی در صحنه المپیادهای علمی جهان پیوسته اند و جوایزی را در رشته های فیزیک، ریاضیات، شیمی و روبوتیک نصیب خود ساخته اند و به عنوان گواهی بر این موفقیت تازه به دست آمده، اخیرا شهر اصفهان میزبان المیپاد بین المللی فیزیک بود، افتخاری که نصیب هیچ کشور دیگری در خاورمیانه نشده است زیرا هیچیک از همسایگان ایران دانشگاهیانی با چنین کیفیتی ندارد.&lt;br /&gt;نویسنده گزارش می افزاید که شرکت های غربی فعال در زمینه تکنولوژی نیز که از دانشگاه ها عقب نمی مانند اخیرا در صدد جذب این گروه از ایرانیان برآمده اند و شرکت های مستقر در دره سیلیکون، محل تمرکز شرکت های مرتب با فن آوری اطلاعات، از گوگل گرفته تا یاهو و همچنین موسسات تحقیقاتی در غرب صدها تن از فارغ التحصیلان ایرانی را استخدام کرده اند و برندگان المپیادهای علمی به خصوص مورد توجه کارفرمایان هستند و به نوشته نشریات ایران، تا نود درصد از این فارغ التحصیلان برای ادامه تحصیل و کار به خارج مهاجرت می کنند.&lt;br /&gt;نیوزویک در ادامه این سئوال را مطرح می کند که عامل مهاجرت متخصصان ایرانی و به خصوص فارغ التحصیلان دانشگاه شریف چیست و در پاسخ می نویسد که مدیریت ناکارآمد اقتصادی و مقررات نامناسب باعث شده است ایران گرفتار مشکلات عمده ای مانند تورم مزمن، حقوق و دستمزد ناکافی و یک بخش خصوصی کم رمق باشد به نحوی که درآمد استادان دانشگاه در ایران تکافوی هزینه های زندگی آنان را نمی کند و حقوق این افراد چنان کم است که برخی از دانشگاهیان ناچار می شوند برای تامین معاش، شغل دومی را به عنوان راننده تاکسی یا فروشنده خرده پا دنبال کنند.&lt;br /&gt;به نوشته این نشریه، تحریم های بین المللی نیز شرایط زندگی را دشوارتر کرده و از جمله واردات تجهیزات علمی را با تاخیر مواجه ساخته و باعث افزایش انزوای محافل علمی ایران شده است و تا همین اواخر، ایرانیان از حق انتشار نتایج تحقیقات خود در ژورنال های انجمن مهندسان برق و الکترونیک محروم بودند، که مهمترین نهاد تخصصی بین المللی در این رشته محسوب می شود. نیوزویک می نویسد که ایرانیان همچنین با بی حرمتی ناشی از رد درخواست صدور روادید برای شرکت در کنفرانس های علمی در خارج مواجه بوده اند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;این مطلب را عینا از وبلاگ مهندس جوان نقل کردم . به آدرس :  &lt;a href="http://www.youngengineer.blogfa.com/"&gt;http://www.youngengineer.blogfa.com&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-5175513214367276661?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.youngengineer.blogfa.com/' title='دانشجویان ایرانی'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/5175513214367276661'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/5175513214367276661'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2008/08/blog-post_31.html' title='دانشجویان ایرانی'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-4530996706467861097</id><published>2008-08-18T13:54:00.007+08:00</published><updated>2008-08-31T15:37:58.938+08:00</updated><title type='text'>شبی به یاد ماندنی برای ما و رضا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دیشب به لطف یکی از دوستان به ضیافت شامی در شهر پوتراجایا ( پایتخت اداری و سیاسی سال 2010 میلادی مالزی ، شهری بسیار زیبا و مدرن با امکانات بسیار پیشرفته ) به مناسبت جشن نیمه شعبان دعوت شدیم .&lt;br /&gt;چند نفر از دانشجویان فعال در مسائل فرهنگی به صورت خودجوش مراسم بسیار جالب و پرمحتوی در سالنی زیبا و البته با هزینه شخصی خود گرفته بودند . برنامه های جالبی تدارک دیده شده بود که یکی از آنها مسابقه ای تحت عنوان " یک جمله به امام زمان (عج) " که می بایست هر کسی در برگه ای می نوشت تا قرعه کشی صورت می گرفت .&lt;br /&gt;خوشبختانه برگه رضا ( پسرم که 9 سالشه ) در این قرعه کشی در اومد و رضا برای خواندن جمله خودش دعوت شد . اونقدر نگران شدم که نکنه نتونه خوب حرف بزنه و یا .......... ( چون یه کمی بچه ی شیطون و ... )&lt;br /&gt;اما خیلی خوب و مسلط میکروفون رو گرفتو سلامی داد و بقیشو می تونین خودتون اینجا ببینین &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;object width="320" height="266" class="BLOG_video_class" id="BLOG_video-73c868bd7c1d9a6c" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/get_player"&gt;&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF"&gt;&lt;param name="allowfullscreen" value="true"&gt;&lt;param name="flashvars" value="flvurl=http://v1.nonxt7.googlevideo.com/videoplayback?id%3D73c868bd7c1d9a6c%26itag%3D5%26app%3Dblogger%26ip%3D0.0.0.0%26ipbits%3D0%26expire%3D1331454909%26sparams%3Did,itag,ip,ipbits,expire%26signature%3D49EFD92F709F0C1EFBB3A1AE10E89F8A2CF13EAE.6C082A1932ADF4816B67848F5B85A21D6DD87975%26key%3Dck1&amp;amp;iurl=http://video.google.com/ThumbnailServer2?app%3Dblogger%26contentid%3D73c868bd7c1d9a6c%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw160%26sigh%3DpxjctveNIX4KgZc4JDwICUWGgb4&amp;amp;autoplay=0&amp;amp;ps=blogger"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/get_player" type="application/x-shockwave-flash"width="320" height="266" bgcolor="#FFFFFF"flashvars="flvurl=http://v1.nonxt7.googlevideo.com/videoplayback?id%3D73c868bd7c1d9a6c%26itag%3D5%26app%3Dblogger%26ip%3D0.0.0.0%26ipbits%3D0%26expire%3D1331454909%26sparams%3Did,itag,ip,ipbits,expire%26signature%3D49EFD92F709F0C1EFBB3A1AE10E89F8A2CF13EAE.6C082A1932ADF4816B67848F5B85A21D6DD87975%26key%3Dck1&amp;iurl=http://video.google.com/ThumbnailServer2?app%3Dblogger%26contentid%3D73c868bd7c1d9a6c%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw160%26sigh%3DpxjctveNIX4KgZc4JDwICUWGgb4&amp;autoplay=0&amp;ps=blogger"allowFullScreen="true" /&gt;&lt;/object&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-4530996706467861097?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='enclosure' type='video/mp4' href='http://www.blogger.com/video-play.mp4?contentId=73c868bd7c1d9a6c&amp;type=video%2Fmp4' length='0'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/4530996706467861097'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/4530996706467861097'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2008/08/blog-post_18.html' title='شبی به یاد ماندنی برای ما و رضا'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-6098664557882718542</id><published>2008-08-15T22:34:00.011+08:00</published><updated>2008-08-16T13:31:53.152+08:00</updated><title type='text'>روزی سخت ، که به خوبی به شب رسید</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;strong&gt;امروز روز خیلی سخت و با دلهره و استرسی برام بود ، چون باید برای اولین بار به زبان انگلیسی به اتفاق همگروهی محترمم یک presentation در مورد موضوع مورد نظر (Human Resource Development) در کلاس ارائه می کردم . با همکاری و راهنمائی برادر بزرگوارم (جناب آقای حیدری) تقریبا مسلط به موضوع و با اعتماد به نفس کامل سر کلاس حاضر و برای همکلاسی های عزیزم توضیحاتی را ارائه دادم . فکر کردم فایل پاور پوینت پرزنت موصوف را برای دوستان در وبلاگ قرار بدم . گرچه خالی از اشکال و نقص نبود ، اما در عوض توضیحات فوق العاده آقای حیدری نواقص بیان من را پوشش داد و در مجموع کار بسیار خوبی ارائه شد که مورد تحسین استاد محترممان (Prof Dr Abu Daud) قرار گرفت .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.box.net/shared/abieyo1iqz"&gt;http://www.box.net/shared/abieyo1iqz&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-6098664557882718542?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.box.net/shared/abieyo1iqz' title='روزی سخت ، که به خوبی به شب رسید'/><link rel='enclosure' type='' href='http://www.box.net/shared/abieyo1iqz' length='0'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/6098664557882718542'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/6098664557882718542'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2008/08/blog-post_15.html' title='روزی سخت ، که به خوبی به شب رسید'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7437136887056955068.post-3095380309943819288</id><published>2008-08-11T12:29:00.004+08:00</published><updated>2008-08-12T16:53:08.740+08:00</updated><title type='text'>سرآغاز سخن</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;بنام آفریدگار قلم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بنام او که هر چه هست از اوست&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا ، سخن آشنا نگه دارد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#ffffff;"&gt;&lt;strong&gt;مدتها بود که دلم می خواست نوشته های کم و زیادم را هر چند بی کیفیت و کمیت با دیگر دوستان و عزیزان همزبان مطرح کنم ،لذا این ایامی که بدور از همه مشغله ها و درگیریهای اداری و غیراداری مرسوم در ایران در آرامش کامل در مالزی مشغول به تحصیل هستم را بهترین زمان برای شروع این کار دیدم تا شاید اگر خدا توفیقی داد و عزیزی از سر عنایت و لطف از گوشه چشم به این دست نوشته های بی مایه ام نظری کرد و بازهم به مصداق الاکرام بالاتمام ، از مخزن علم و ادب و آموخته اش به آنها نظری داد ، من نیز بتوانم حکم و شکر شاگردی بجای آورم .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#ffffff;"&gt;&lt;strong&gt;به هر حال اولین پست وبلاگ خوشبختانه و به لطف حضرت حق مصادف با ایام شادی بخش و میمون نیمه مبارک شعبان المعظم گردید و این تقارن منشاء انگیزه و روحیه مضاعفی شد تا در راهی که قدم گذاشته ام بیش از گذشته استوار گردم .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#ffffff;"&gt;&lt;strong&gt;سعی خواهم کرد حداقل هفته ای یکبار مطالب وبلاگم را بروز کنم . از هر موضوعی که در عنوان وبلاگ نوشتم به فراخور زمان و مکان مطلبی خواهم نوشت .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#ffffff;"&gt;&lt;strong&gt;الآن نزدیک به 8 ماه است که در مالزی زندگی میکنم و کمی از سختی درس و زندگی برایم کاسته شده و می توانم فرصت بیشتری برای وبلاگ داشته باشم .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#ffffff;"&gt;&lt;strong&gt;از صمیم قلب امیدوارم دوستان عزیزی که به وبلاگ سر می زنند ، از نقطه نظرات ارزشمند خود مرا بی بهره ننمایند .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7437136887056955068-3095380309943819288?l=mansoor-upm.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/3095380309943819288'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7437136887056955068/posts/default/3095380309943819288'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mansoor-upm.blogspot.com/2008/08/blog-post_11.html' title='سرآغاز سخن'/><author><name>منصور جوادی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14973500939978665195</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_bBXRYgXKAPw/SQgIeETr7yI/AAAAAAAAADo/9CLOgmqo-os/S220/DSC024251(comperes).JPG'/></author></entry></feed>
